به نام خدا
داستان در مورد کوه نورد است که می خواهد از بلندترین کوه , با لا رود.
او پس از سالها آماده سازی ماجرای خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را برای خود می خواست . تصمیم گرفت تنها از کوه بالا رود , شب بلندی کوه را تماما در بر گرفته بود و هیچ چیز دیده نمی شد , چند قدم مانده بود به قله ی کوه که پایش لیز خورد و پرت شد. تنها کوه را در مقابل چشمانش میدید, اکنون فکر میکرد مرگ چقدر به او نزدیک است ,ناگهان احساس کرد طناب به دور کمرش محکم شد. در ان لحظه فریاد بلندی کشید و گفت :
- خدایا کمکم کن !!!![]()
ناگهان صدای پرطنین و دلنشینی از آسمان بلند شد و گفت:
- از من چه می خواهی ؟
- ای خدا نجاتم بده !![]()
- واقعا باور داری که میتوانم تو را نجات دهم ؟
- البته که باور دارم
- پس طنابی که به کمرت بستی پاره کن
مرد تصمیم گرفت طناب را با تمام نیرو بگیرد.
گروه نجات صبح مرد را یخ زده و مرده یافت.
و او فقط یک متر با زمین فاصله داشت.
شما به جای آن مرد بودید چه میکردید؟؟؟![]()
![]()